هنگامی که لبهايت بر لبهايم قرار می گيرد
از ميان همه اين بادها، تنها يکی مرا با خود می برد
هنگامی که سايه ات بر درب اتاقم می گذرد
و روياهای من به بند انگشتانت گره می خورد
پیوست به پست قبل
+ از من نیست. لینکش گم شده توی این شلوغی ها.
هنگامی که لبهايت بر لبهايم قرار می گيرد
از ميان همه اين بادها، تنها يکی مرا با خود می برد
هنگامی که سايه ات بر درب اتاقم می گذرد
و روياهای من به بند انگشتانت گره می خورد
پیوست به پست قبل
+ از من نیست. لینکش گم شده توی این شلوغی ها.
قرار نیست همیشه همه چیز پیچیده باشد. گاهی حتی یک عکس ساده حال آدم را خوش میکند. یک جوری که یک کوچولو لبخند بزنی. و بعد... گور بابای دنیا!
+ گاهی لبه پرتگاهی و دستت به هیچی بند نیست. هیچ بلندی دلبازی نیست. انگار تمام دره های دنیا را چیده اند پشت پلک هات.
+ خواب نیست.
La définition du beau est facile : il est ce qui désespère
تعریف زیبا آسان است : زیبا آن چیزی ست که نومید می کند.
پل والری
اینجا آبهای نا آرام زیادی هست و عکس هایی که ته نشین نمی شوند. و من انقدر خسته ام که دیگر حتی دلم شور ماهی ها را هم نمی زند.
اینجا آدم هایی هستند که مرده هاشان را قسمت می کنند. و کسی فکر تا خوردن عکس ها نیست. کسی یادش به هیچ سیزده به دری نمی افتد. کسی حواسش به دلش نیست.
اینجا پول می دهند که یکی بیاید اشک شان را در بیاورد. با اشک ها انگار خاطره ها هم می افتند. میمیرند. اینجا آدم ها بعد از گریه عوض می شوند. آدم قبل از گریه آب می رود انگار.
اینجا بوی آدم اولیه می آید. بوی ماندگی. بوی بد ِ نبودن. بوی بد ِ بد بودن. اینجا بودن هایی هست که من نمی خواهم. واقعا نمی خواهم.
اینجا جای خوبی نیست. خیلی ها نیستند. و این خوب نیست. خوب نیست که جای خالی پر نشدنی داشته باشی.
اینجا هوا پس است. بوی گریه می آید. بوی گربه ی مرده می آید. خانه ی همسایه را گند برداشته.
اینجا دهکده ای ست که در آن تمام قوانین طبیعی جهان من نقض می شود. واقعا می خواهم بالا بیاورم.
+ اینجا من نیستم.
* عنوان داستانی از کتاب "چشم های سگ آبی رنگ" / مارکز / ترجمه بهمن فرزانه
چقدر سنگ ریزه توی حیاط بود! رنگ به رنگ و صداشان زیر کفش ها شکل یک هیجان دلچسب. توی باغچه هم بودند. پای درختی که یادم نیست چه بود. حالا نیست. صدای بلندگوهای مسجد که میپیچید ما بچه ها دست از بازی می کشیدیم و برمیگشتیم به خانه ای که آن ِ ما بود و گاهی به سرمان می زد ازش فرار کنیم. به جای دورتری از حیاط. خانه ای که پر از یواشکی های من و الف بود و غروب ها وضو گرفته و نگرفته دنبال سنگ صافی خاک باغچه را زیر و رو میکردیم و پشت مادربزرگ توی اتاق درازه، و هوا اگر خوب بود، روی سکو قامت می بستیم.
آشپزخانه قدیمه جای دنجی بود. فقط بدیش این بود که بوی بد ِ ماندگی می داد و مرا یاد سمندون می انداخت. اما باز هم به یواشکی سُر خوردن توش می ارزید. آن موقع ها وحشت باد نبود. اصلن به این فکر نمی کردیم که با کدام باد خواهیم رفت. آن وقت ها هم مثل حالا خوب های زیادی بود. پرتقال ِ دزدیده شده ی پس دادنی خوب بود. اسکناس هزارتومنی توی کوچه پیدا شده خوب بود. توپ رنگی و برف زیاد و تعطیلی و سُر خوردن خوب بود. و حتی تیله ی رنگی و عکس بد ِ دور آدامس هم خوب بود. آن زن و مردهایی که توی عکس ها بهم ور می رفتند خوبتر حتی. فقط بدیش آن غروب هایی بود که کسی نبود چراغ های خانه را روشن کند و ما مثل مادرمرده ها کمی غمگین و کمی نگران توی کوچه وا می ماندیم و نمی دانستیم شمال بهتر است یا جنوب. و اصلن توی آن بقچه ای که می خواهیم ببندیم سر ِ چوب چی باید بگذاریم.
و شب هایی که ماه بدر کامل بود هی هوس می کردیم از پشت بام خانه ای بپریم سمت ماه یا جاها را روی پشت بام پهن کنیم و تا خوابمان نبرده یواشکی ماه را با دست هامان بگیریم و بکشیم زیر پتو. بعد فرداش نرسیده به ظهر، من روی سکوی روبروی اتاق خاله جان کاسه ی ماستم را پر از شکر کنم و با لذت بخورم. و یادم باشد یحیی که آمد حتما سلام کنم. و الف که با یک عالمه بافه ی بافته نشده و گوشواره ها و النگوهاش آمد، دست هم را بگیریم برویم یک گوشه و هی یواشکی رویا ببافیم و اصلن به این فکر نکنیم که فردا با بادهای بد ِ شمالی به جنوب خواهیم رفت.
+ زمین هنوز هم گرد است و ماه دور و من به هوای اردیبهشت و چهارشنبه ها، خوب.
و من هر بار میگم: "هر جا خسته بشیم."
مدار چیز خوبی ست. اصلن اینکه آدم طواف کند خوب است. باید بچرخی، حتی وقتی به شکل احمقانه ای در زمان های موازی به عقب شکست می خوری.
و من حالا در چرخشی مدام دارم به بند بند خانه فکر میکنم. و حل شدن توی شن های داغ ساحل و هی به آب زدن و آب نرفتن. اما قبلش باید یک چیزهایی را دور بریزم. مثلن توی شلوغی های ذهنم جایی برای عمه کتان و ننه خورشید که تازگی ها ساکن حوالی ما شده اند نیست. عجیب اینکه هر دو خیلی خیلی سن شان از مامان بیشتر است و عمه صدایش می زنند. اینها را که دور ریختم بعدش باید مسیر شریعتی تا مصدق را توی ذهنم پررنگ تر کنم. باید تابلوی خوارزمی و اتوبوس های آزادی را روشن تر کنم. باید بی تابی ِ نمایشگاه را محکم تر نگه دارم.
باید بچرخم. با میدان دانشگاه، با ماه، با زمین. باید بچرخم و به بالن های شیطنت فکر کنم. باید سعی کنم غصه ام نشود که با خانوم دارابی کلاس نداریم. یا دست کم کمتر غصه ام بشود. باید از هفته ی بعد زمین بازی را بیشتر بدوم. اصلن باید خوش باشم به اینکه چهار روز از هفته را تمام وقت مال خودم هستم و آزادم هر غلطی خواستم بکنم. مثلن تا صبح فیلم ببینم و ورق بازی کنم و کتاب بخوانم و تا ظهر بخوابم. باید همین چیزها را محکم نگه دارم و دلم گرم سی و یک شهریور باشد و هی طواف کنم. که مدار خوب است و سرگیجه ی بعد از طواف خوب تر.
+ خیلی پراکنده شد.
من وقت هایی که حالم بد است ترجیح می دهم خواب باشم. سرم را ببرم توی بالش و هی بخوابم. یا هی کتاب بخوانم و هی کتاب بخوانم. اول از کتاب ها شروع می کنم. مکبت را دوست داشتم ولی نه به اندازه ی نوای اسرار آمیز. اصلن من این جناب اشمیت را عجیب می دوستم. بالاخره هم وطن هم هستیم:)
نامه ای عاشقانه از تیمارستان ایالتی هم فوق العاده بود. لااقل برای من. زندگی در پیش رو هم همچنین.
خلاصه حالم که بد است کتاب خوب زیاد می خوانم. وقتی دچار بحرانم رقص و شلوغی را هم دوست دارم. فیلم تکراری را نیز هم. مثلن بیست و یک گرم یا ذیبا یا طبقه سوم یا درباره الی یا هامون یا کندو یا در بروژ. همین هایی که دوست دارم و یادم مانده.
به نظرم زمان یک تکه یخ است. مثل یک دست سرد روی لختی تنت. آب شدنش در عین لذت آزاردهنده است. حرارت دست که قد تنت بشود فوق العاده است. باید یک جوری به این لذت ها دامن بزنی. حتی وقتی حالت خوب نیست و هی الکی دلت شور می زند و یقین داری که زندگی واقعا چیز نکبتی ست.
بگذریم. حالا از بحران گذشته ام. یعنی تا زده ام گذاشته ام زیر سرم. بعدا دوباره بازش می کنم. ولی فعلن ترجیح می دهم سرم گرم صدای اگزوپری باشد. فعلن اصلن حال فکر کردن به این بحران های رو به صعود را ندارم. یک حالی ام. عجیب. چیزهایی دلم می خواهد که کمی دور شده اند. مثلن خانه. نماز. تخت فرسوده ی سالهای دور. صدای کلیسا. همین چیزهایی که فعلن نیستند. خلاصه دنیای این روزهام این شکلی ست که نیستم.
+ کلید خانه را برنداشته ای
می ترسم برگردی و من نباشم
زمستان باشد...
۱. وقتی همه از چیزی ذوق می کنند که برای من هیچ جذابیتی ندارد. با خودم فکر می کنم: "این همه آدم چرا این همه اشتباه می کنند؟ این که اصلن مال نیست!"
۲. وقتی من از چیزی ذوق می کنم که برای دیگران هیچ جذابیتی ندارد. با خودم فکر می کنم " این همه آدم چرا این همه اشتباه می کنند؟ کاش کمی ذوق داشتند!"
+ این روزها همه اش آلبوم "شیراز چل ساله" ی گروه "دنگ شو" و "نرو بمان" گروه "پالت" توی دنیام پخش می شود. دلم یک عالمه از این فضاها می خواهد.
به چند خاطره از چند گوشه سُر خوردن
لباس پوشیدن های بی جهت/ مردن...
و بعد با عجله چند سوسک را کشتن
هوای خوب تورا هی به خوابها بردن
تو دست دست نکن... دست های من سرد است
اتاق و شهر و وطن... گوش کن وطن سرد است
نباید از من برگشت، وقت رفتن نیست
ببین! تمام زمین باز مثل من سرد است
و خرس هایی دارند می جوند مرا
نباید از سر ِ وحشت مدام کند مرا
هنوز می ترسم، پای رفتنم سست است
به بند رخت، به این گوشه ها ببند مرا
تمام زندگی ام باز آب شد، برگرد!
به چرت بعد از ظهری که خواب شد، برگرد!
به بند بند اتاقی که ریخت... یادت نیست...
تمام دریاهامان سراب شد، برگرد!
+ گاهی فقط همین.
اصلن تو خیال کن بهار. همان حوالی اردیبهشت و بی تابی. همان روزها که هی دلم می خواست با آدامو به عمق زمستان برگردم. یا هی بنشینم گلشیری بخوانم و هی دلم بخواهد و برنگردم به"شازده احتجاب". "بره ی راعی"را نصفه و نیمه رها کنم و بچسبم به "معصوم پنجم یا حدیث مرده بر دار کردن آن سوار که خواهد آمد"و دیگر سراغ "جن نامه"هم نروم که دلتنگی خفه ام نکند. و دیگر نه حسین، نه ملیح، نه ملیحه خاتون با دو لیمو انگار روی سینه اش و زخم روی شکم و قاه قاه خنده و از سر ِ اتفاق مهم بودنش.
اصلن تو خیال کن بهار و بی خیال اینها. جمعه و سیب زمینی کوفت کردن و دلتنگی هم نه. همان بهار. حتی اردیبهشت و چهارشنبه هم نه. بعدش هم همین پاییز و نقاشی تو و لیلا و سعید و چهارشنبه ای که رفتیم "شاه گلی". چقدر الکی خندیدیم! حتی وقتی دختره توپ مان را انداخت توی آب و فرار کرد. حتی وقتی مربی شان به روزبه گفت :"آدم به کسی که نمی شناسد سلام نمی دهد."و همین اتفاق های مسخره.
حالا تو خیال کن بهار تا من هی یواشکی فکر کنم به اینکه چقدر بهانه هست برای ناخوش بودن. هی نشستن و بق کردن و سر کلاس نرفتن. واقعا بهانه زیاد است. مثلن همین نگرانی های همیشه یا تغییر ناگهانی آب و هوا. یا حتی تمام شب را نخوابیدن و الکی به هرچی که هست و نیست خندیدن. حتی یک "خداحافظ"ساده. شاید مسخره باشد ولی همین ترکیب ساده خودش یک عالمه درد است. "خداحافظ"ترس ِ برنگشتن و سپرده شدن به دیگری ست که نیست. برای همین "فعلن"یا "تا بعد"را ترجیح می دهم. بی خیال!
حالا تو هی بشین فکر کن بهار تا من یواشکی سُر بخورم لای خاطره و دلتنگی امروز را بگذارم به حساب خانه ای که شاید از فردا یا پس فردایش دیگر برای ما نباشد و خاطره اش را باید بدهیم آب ببرد. بعد یواشکی ته دلم خوشحال باشم از احتمال این رفتن و بسپرم اگر نبودم حواس شان به کتاب ها و مجله هام باشد که من حالا حالاها کار دارم با این جماعت ادیب و روشنفکر.
+ آی دی قبلی از دست رفت. اصلن لعنت خدا به این یاهوی نکبت. اگر توی این یک هفته اتفاقی افتاده سعی کنید تکرار شود. اما به آدرس جدید:
+ مرسی ! و معذرت ! سعی می کنم واقعا مواظب این یکی باشم.
+ و من روی پله های چوبی دنبال صید غزل آلا.
پاییز سال پیش بود. یک جمعه ی ظاهرا معمولی. ساعت هشت. وحید که زنگ زد اصلن فکرش را هم نمیکردم حرف به مردن و از دست دادن و اینجور چیزها بکشد. بین ما اینجوری ست که ترجیح می دهیم آدمی که دور از خانواده است بویی از این ماجراها نبرد. ولی من بو بردم. بد هم بو بردم.
حالا یک سال گذشته. میثم نیست و غزل تلخ مانده و نرگس...
********
نگاه می کنم به خانه
به یک اتاق ِ خیس ِ تنها
به عکس و خنده های قبلی
به هرچه از تو مانده اینجا
به یک غزل که تلخ مانده
به زندگیت با تبی سرد
به اسم ِ کوچکت که کم نیست
به زود رفتنت... به این درد
نگاه می کنم بخندی
میان خواب های آبان
میان بوسه های آذر
که گیر کرده لای باران
تمام ِ سال هستی اما
میان خواب های کوتاه
و شهر مانده روی دستم
شبیه عکس و خنده و ماه
الان درست مثل آذر
من از تمام "هشت"ها سیر...
من از تمام شام ها و
تمام درگذشت ها سیر...
الان درست سجده کردم
میان عکس های قبلی
و کاش برده می شدی باز
به سال پیش و جای قبلی...
*دیالوگی از فیلم ژرفا
+ دلم فقط یک بالن آبی یا صورتی می خواهد. شاید هم سبز.
عنوان : " لمسم کن! جذام ندارم... "
داشتم فکر می کردم من اصلن ناراحت نیستم از اینکه تهران قبول نشدم و مجبورم هوای ت... تبریز و تحمل کنم. اصلن بد نیست که شهر خودمم قبول نشدم. همین که حالا کلی آدم متفاوت دور و برم هست برام کافیه. از جغرافیای الانم راضی ام.
گاهی همین اندازه بسه...
یعنی واقعا می خوام به مدت دو هفته آدم باشم.
+ مواظب خودتون باشید!
من خشونت خیلی دیده ام. می دانی؟ زندگی شعر نیست. فیلم نیست. قصه نیست. اصلن راوی، تو نیستی. گاهی قصه های موازی به شکل بدی در بی نهایت ِ درد یا خنده بر حسب اتفاق با هم تداخل می کنند. خیلی چیزها دست خودت نیست. ما گاهی فقط می توانیم به ته نشین شدن ها دامن بزنیم. زمان... زخم... بغض... کشمکش... خشونت... خشونت ِ عریان...
اصلن من فکر میکنم محض همین هاست که آدم ها به رفتن فکر میکنند. به عق زدن روی هرچه هست و حتی نیست. به گفتن ِ"هرجا غیر از اینجا..."این یعنی نهایت ِ درد. یعنی قصه نیست. شعر نیست. فیلم نیست. زندگی زندگی ست ولی نه از هر زاویه ی دلخواه. یعنی قدم نزن... دوست نداشته باش... لمس نکن... کوچک باش... یعنی به کسی سرایت نکن... خواب باش...یک خواب کسالت بار در عمق زمستان ها... عمق بهمن هایی که سوم اند... که پلک ها داغ ِ داغ ِ داغند.
من خیال خیلی بافته ام. ولی نگاه که میکنم هیچی نیست. فقط شور زدن است. مثل وقتی می بینم اینجا کسی حتی با خودش هم نیست. نوشتن فقط یک درمان موقت است و این نوشته نهایت پراکندگی ست. من فقط یادم مانده به خشونت فکر نکنم و خاطره داشتن های آدم ها با جایی یا کسی آزارم ندهد. ولی می دهد.تمام من این مدارا کردن ها نیست. نیست که ادکلن سعید چهار صبح هزار تکه می شود و پخش می شود توی قفسه ی کتاب ها.
من خیال خیلی بافته ام. ولی بافته هام پراکندگی دارند. همان چیزی که لای سطرهای دیروز دلچسب است، امروز گریز دارد... خواب دارد... کسالت دارد... اینها بی دلیل نیست. من خوابم گرفته.... این بی دلیل نیست. من کتاب نمی خوانم... این بی دلیل نیست. من فقط فیلم می بینم... این بی دلیل نیست. من نوشتن هام برای عمق زمستان است... این بی دلیل است.
+ تب ها و تاب ها هم انگار بخشی از منند.