آدم زن خود را حوا نامید چون او می بایست مادر همه ی زندگان شود.
تورات/ باب سوم: سقوط انسان
آدم زن خود را حوا نامید چون او می بایست مادر همه ی زندگان شود.
تورات/ باب سوم: سقوط انسان
عشق یک چیز عتیقه است که با عتیقه فروشی فرق دارد. عشق عتیقه ی گران قیمتی است که آدم باهاش زندگی می کند، اما عتیقه فروشی پر از وسایل گران است که حالا از زندگی خالی شده.
چیزهایی که توی عتیقه فروشی هست تاریخ کشف ندارد، اگر هم داشته باشد قلابی ست. ولی عشق لحظه ی کشف دارد. نمی شود فراموشش کرد. حتا اگر آن عشق تمام شده باشد، از یادآوری لحظه ی کشفش مثل زخم تازه خون می آید. تا یادش می افتی مثل اینکه همان موقع با کارد زده ای توی قلبت.
تماما مخصوص/ عباس معروفی
اینکه خودت باشی منصفانه تر است.
بعد از این مهم نیست در چه شرایطی با چه آدمی و چه موقعیتی. همین که در خودم و جمع های دوستانه و غیر دوستانه ی خودم هست بهترین است. به این شکل آرام ترم.
+ فردا شاید روز خدا نباشد. اما قطعا روز دیگری ست.
گفت: "دوست داشتم یه نمایشنامه باشم که توش تاریکی و دود ِ سیگار و معشوقه و قتل باشه؛ ولی میز محاکمه نباشه."
+ دارم آدم های دنیام را ذخیره می کنم. همییشه احتمال قحطی هست.
بدبختی آدمی آن وقتی نیست که پی ببرد هیچ چیز نمی تواند یاری اش کند ـ نه مذهب، نه غرور، نه هیچ چیز ِ دیگر ـ بدبختی آدمی آن وقتی ست که پی ببرد به یاری نیاز ندارد.
"خشم و هیاهو" - ویلیام فاکنر
Je vous aime tres fort
+ "دلتنگ شو"ی دنگ شو، درست همون چیزی که این روزا و همیشه می خوام...
دوباره فکر کنبه من که... به درد زندگیت می خورد
به ابر ِ روی سقف ِ خانه... به چک چکی که خانه را برد
به کافه های مست در مه... به من که هی شکست در مه
به زندگی که کاغذی بود... که هی به گل نشست در مه
دوباره فکر کن... دوباره تر از این
و هر چه که هست... به چشم من ببین
من اهلی ِ تو بودنم را... کنار ِ بوسه ها تنم را...
ببین! دوباره دوست دارم... ببین! سقوط کردنم را
ببین! کسی هنوز هم هست... شب است و فکر ِ روز هم هست
اگرچه گرم ِ عشق اما... میان ِ خانه سوز هم هست
کمی نگاه کن به من کمی
سکوت را به هم بزن کمی
بخار ِ شیشه ها و یک عکس... اتاق ِ سرد ِ ما و یک عکس...
دوباره ترس ِ خواب بودن... هنوز یک صدا و یک عکس...
من و هوای باد و باران... دو دست ِ توی جیب پنهان...
دو چشم ِ مات و دود ِ سیگار... شروع ِ ترس و بعد... پایان...
چقدر خسته ام!! چقدر خواب!!
چقدر مانده ایم زیر آب!!
بیا بشین کنار ِ پنجره
بخند محض چند خاطره
دلم گرفته شعر هم بخوان
به این بهانه بیشتر بمان
به خانه ای که نیست برگرد... به ترس رفتنت که هی درد...
نشانده توی جان ِ من؛ من... که بی تو سرد و زندگی سرد...
به یک اتاق ِ خیس خورده... به خانه ای که آب برده...
به آدمی که سالها قبل... تمام ِ سال ِ بعد مرده...
تمام خنده هات را بیار
دو دست ِ خوب باش تا بهار
میان خانه هی بخند بعد...
در ِ اتاق را ببند بعد...
اتاق را دوباره غرق کن
و با کسی که رفت فرق کن
+ قرار بر ننوشتن این مدل پست ها بوده. ولی یک لحظه دلم خواست...
* یدالله رویایی
"چیزی از آینه در من می کاهد
و انتظار ِ صخره ی سرخ
نوک ِ زبان ِ تو امید ِ آمدن ِ لغتی ست
لغتی که نمی آید ..."
نشسته ام خیره به این مانیتور لعنتی. ته ذهنم جهان های موازی معلق دارم و سرگیجه و دردهایی که فقط محض چشم ها به وجود آمده اند. دردهای لعنتی ِ تکرار شونده. نه حوصله ام به مهسا وحدت و شاهین می رسد نه حتی دنگ شوی عزیز. دارم یکنواختی ِ سامی بیگی را گوش می کنم و هی میگذارم تکرار شود که مبادا دق کنم. رسیده ام به روزی یک خط نوشتن و یک خط ترجمه و مدام چک کردن ایمیل ها به شوق آلیس ِ لعنتی که خوابش برده انگار. عصر ِ هر روز ِ تابستانم را با تکیه دادن به سکو و جواب پیام ها را ندادن و قرار گذاشتن با دوستان و نرفتن سپری می کنم. مکالمه هام با سعید همه از طرف من ناتمام می ماند و خیالم راحت است که دلگیر نمی شود، که می داند چقدر بهم ریختگی هام زیاد می شود هر روز و هر روز و هر روز... و چقدر دلتنگم.
و چقدر سرم، دیوار می خواهد !
و چقدر زمستان های خدا بهترند و چقدر من به این همه و آن همه ی دیگر که نمی گویم فکر می کنم.
نشسته ام خیره به این مانتیور لعنتی. با واقعا بغض و می دانم همین چند دقیقه ها هم چشم ها را به فاک می دهند و دردهای لعنتی را تشدید می کنند. بابا لنگ دراز را برمی دارم و همان صفحه های اول می مانم. سر همان چهارشنبه که می خواهد بگوید بعد از این جودی صداش می کنند. بابا لنگ دراز عزیز. خاطره ی خوش ِ آن روزها. به آن سایه ی کشیده ی روی دیوار نگاه می کنم و می نویسم:
چقدر خیلی چیزهای بد مثل همین تابستان لعنتی بی رحمانه طولانی می شوند. درست عکس آغوش ها و بوسه ها.
* محسن عاصی
مادربزرگ همیشه یادش میماند وقت نماز را بهم یادآوری کند. اوقاتش تلخ میشد اگر نمیخواندم. وقتی میخواندم خیال هردومان راحت میشد.
حالا ولی نخوانده هم خیالم راحت است. خیلی وقتها هم حالم خوب است.
حالم خوب است ولی محکم نگهم دار.
+ بعضی آدم ها انگار فقط به دنیا آمده اند که دوستشان داشته باشی. در برابرشان کاری جز دوست داشتن نمی توانی بکنی. استاد زبان دوم ما از این دست آدم هاست. با خودش ترس و نگرانی نمی آورد. حس خوبی دارم از بودنش. هرچند می دانم اوضاع زبانم اصلا روبراه نیست. اصلن گور پدر پدرسگ هرچه نمره**. استاد عزیز را عشق است.
+ تا حالا شده روی قرص ها بخوابید؟!
+ در روایت داریم که دیدن یک نمایش خوب. برابری می کند با هفتاد سال عبادت.
+ مذهب شاهکار هنر تربیت حیوانات است. زیرا شیوه ی اموزش آن به نحوی ست که به آدمی می گوید چگونه باید فکر کند. شوپنهاور.
+ بعضی وقتها ترجیح می دهی فقط سکوت. بس که گفتنت بی ثمر بوده.
* بد/شاهین نجفی
** اصلن گور پدر پدرسگ هر چه آب و غذا/ نیما حسندخت
حتما برمی گردم.
می گوید: "این حلقه انگشتت را پیر می کند."به انگشتم نگاه می کنم. و به حلقه. "می شود کمی با خودت مهربان تر باشی؟"فنجان را برمی دارم و یک جرعه را تلخ می نوشم. نگاهش می کنم. "انقدر نگران نباش!"
"بلد نیستم. کاش می فهمیدی دست خودم نیست."
به موهای شرابی اش نگاه می کنم. "چرا موهات را این رنگی کرده ای؟"صاف توی چشم هام نگاه می کند. "می خواهم از گذشته ات فرار کنم."
اتفاق مهم همیشه از جایی شروع میشود که حواست نیست. تا به خودت بیایی اتفاق افتاده و تو گاهی فقط خشکت میزند. گاهی طوری میشود که حتی نمیخواهی کسی برف را از شانههات بتکاند.
شهره میگوید:"چه حافظهی بی رحمی!"
میگویم:"دست خودم نیست." بعد سعی میکنم برایش توضیح دهم چطور وقتی میخواهم فرار کنم بیشتر میشود. مثلن عکسها را که توی کمد، پشت لباسها پنهان میکنم، بیشتر فکرم میرود سمتشان. بعد دیگر حتی کمد را هم که میبینم یاد عکسها میافتم. حتی لباسها را هم که میبینم یاد عکسها میافتم. اینطور همه چیز به هم گره میخورد. بعد دیگر نمیشود فرار کرد. یک وقتی میبینی مردهها خودشان از عکسها بیرون میآیند و جای اینکه تو دستشان را بگیری، آنها دست تورا میگیرند و دنبال خودشان میکشند. بعضیها هم با صداها میآیند. مثلا روی میز که ضرب میگیری آرش سر و کلهاش پیدا میشود. با خندهای که گوشهی لبش را کج میکند. میخواهم بزنم توی گوشش، نمیتوانم. دستم را روی هوا میگیرد. بعد همینطور میماند نگاهم میکند. تو هم نمیفهمی. میگویم:"نکن!"بعد خودم سریع دستت را میگیرم که ادامه ندهی. صدا قطع شود. صدا قطع میشود. اما توی سر من ادامه دارد.
"ماه بنفش؛ یا می شود موهایم را ببافی؟"
+ من فقط تحمل می کنم. و حواسم هست انقدر علی السویه شوم، انقدر دور شوم که دیگر نگرانی کسی نباشم.
گاهی می روی توی خودت. و بیرون نمی آیی. اما نگران هم نیستی. نگران هیچ چیزت نیستی. دنیای بیرون وقتی چیزی برای تو ندارد، عملا نیست. باید چشم هات را ببندی. گاهی به یک شیوه ی تازه نیاز داری. حالا هر چقدر هم که میخواهد تلخ باشد. آدم نباید از درد کشیدن بترسد. حتی اگر مجبور شود ساعت ها روی قرص ها بخوابد.
+ یکی میگفت:"بودن کافی نیست. چطور بودن است که اهمیت دارد."
نگفتم:"چطور بودن که دست خود آدم نیست."
+ آدم ها برای بی اهمیت ترین کارهاشان هم به انگیزه نیاز دارند. انگیزه هاتان را محکم تر نگه دارید.